تبليغاتX
خاطرات یک بیگانه
 

وقتی که به گذشته های دور فکر می کنم...

فکرم مشغول این میشه ...........که پسری که در ۱۸ سالگی.. با تمام شور و شوق

جوانی تلاش کرد که با.. کر.. گ..یش رو حفظ کنه.. و تن به خواسته های یه معشوق..

۲۵ ساله نداد... آیا شجاعت به خرج داد و خواست که حتی اون موقع برای همسر

آینده اش با.. ک...ر  .ه بمونه ؟ یا حماقت کرد و باید عمری حسرت کارهایی که

می تونست انجام بده و انجام نداد رو بخوره؟؟ عجیبه... اما خنده داره... که برای

 یه پسر هم با.. کر ..گ..ی معنا داشته باشه.. ولی شاید گذشت زمان باشه که همه

چیز رو مشخص کنه.... و اینکه آیا اون پسر حسرت خورد یا خوشحال موند؟

پ.ن:

فکر کنم دیگه به روال عادی برگشتم شکر خدا.. سیگار درست شد و اعتیاد برطرف...

وزن ثابت .. و کلا اوضاع احوال جسمی و روحی در حالت مانایی قرار گرفت!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 2:7 توسط بیگانه |

 

درست این وقت شب... که مثل چی دارم تو رختخوابم غلت می زنم...

به این نتیجه می رسم...

هیچ چیز مثل قهوه اسپرسو و سیگار مارلبرو ... نمی تونه من رو سر پا نگه داره...

اون قدر سرپا.. که الان که ۲۴ ساعته که نخوابیدم... هر کاری می کنم خوابم نمیبره!

یه جورایی دارم دیوونه میشم!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 3:10 توسط بیگانه |

 

چه بیزارم از نگاه زنی که طفلی در آغوش... عشق را از چشمانم گدایی می کند...!

نمی دانم.. هرزه اوست یا من؟ گویی منم... که اینگونه به چشم خریدار و با آن نگاه

سنگین و هرزه نگاهم می کند! ولی او هر چه باشد ، مادر نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 13:35 توسط بیگانه |

 

داریم با رضا کنار خیابون راه میریم.. ماشین پلیس با اون چراغ گردون قرمزش از کنارمون

رد میشه.. توی بیسیم چیزهایی میگن در مورد اینکه یکی از دوربین های کنترل سرعت

رو با سنگ زدن شکوندن.. چند دقیقه از گذشتن ماشین پلیس نمی گذره.. که سر و

صدا میاد.. صدای دعوااا و فحش های آنچنانی... دو نفر دارن صد متر جلوتر از ما دعوا

می کنند و سنگ هست که به طرف هم پرتاب می کنند و ریزه های سنگ هست که

به طرف ما میاد.. به رضا میگم بدو برگردیم که الان الکی الکی یه سنگی می خوره

تو سرمون و ناقص میشیم.. بر می گردیم که یک نفر از پشت ماشین می پره بیرون و

یقه رضا رو میگیره .. یه نفر که کثافت و نجاست از نگاهش می باره.. میرم کمک رضا..

رضا رو خلاص می کنم.. با خودم گلاویز میشه.. یقم رو چسبیده و با اون نگاه کثیف و

خبیثش نگاه می کنه تو چشام.. هر جور شده از خودم دورش می کنم... و اولین مشت

رو میارم توی صورتش... و یه ذره گیج میشه و مشت های بعدی که روی صورتش خراب

میشه و صورتش که پر خون میشه و سر انگشت های من که پر از خون و درد هست..

فکر کنم دو سه تا از دندوناش رو توی دهنش خورد کردم.. سرش رو می گیرم و به زمین

می کوبم...!!تا بی حال میشه و ولم می کنه....

دارم وارد کوچه میشم ، یه خانمی داره با سگش توی پیاده رو راه میره... یهو صدای

جیغ میاد.. دو تا دختر تقریبا نوجوان جیغ زنان وارد کوچه میشن و در یکی از خونه ها

میرن و تمارض می کنن که دارن زنگ در خونه رو می زنن... یه ماشین شاسی بلند

سر کوچه وای میسته.. چهار پنج تا فحش چارواداری و آب دار نثار دخترا می کنه و میره.

دختره به دوستش میگه.. : عجب حرومزاده هایی بودن... حال کردی چطوری وقتی

ایستاد دم در داروخونه از تو ماشین فرار کردم؟؟ وگرنه اگه مونده بودیم پدرمون در

می اومد امشب !!!

پ.ن : فکر کنم وقتی که مستم فکرم بهتر کار میکنی.. مستی .. سیگار و صدای نامجو

عجیب آدم رو دیوونه می کنه... هوس کردم که امشب توی راه برگشت خونه بزنم به

جاده .. بیام به سمت اصفهان.. یا حتی یه جایی که صبح برسم و بگیرم راحت بخوابم..

اما متاسفانه زندگی بدجوری زنجیرش رو به دست و پای ما بسته..و دلمون که چاره ای

جز اطاعت از این زندگی نداره!!

ماجرای اولی که گفتم .. خوابی بود که امروز عصر دیدم و طرف رو هم آخر کار کشتم !

ماجرای دومی حقیقت بود و وقتی امروز عصر رفتم بیرون اتفاق افتاد..

به نظرتون با این ماجراهایی که توی حقیقت اتفاق می افته و خوابهایی که آدم میبینه

می تونه حقیقت رو از واقعیت تشخیص بده؟

می ترسم از اینکه توی عالم خواب و  بیداری یکی رو بکشم... به خدا با این اوضاعی

که دور و برمون هست آدم سخت می تونه فرق بین خواب و واقعیت رو تشخیص بده..

می ترسم که روزی همچو بیگانه که برای دفاع از جان کسی را کشته .. برای همیشه

در سلول تنهاییم اسیر شوم!!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 0:46 توسط بیگانه |

 

امروز به این نتیجه رسیدم که بسکویت ساقه طلایی خیلی کارش درسته...

به خاطر اون باند رول قرمزش که خیلی راحت باز میشه.. و مثل خیلی از ویفر ها

و بسکویت های دیگه سر و صدا نداره... راحت باز میشه ، اما وقت خوردن که میرسه،

هر کسی چاره سازش نیست.. هر یه دونش رو باید با آب یا چایی بخوری وگرنه آنچنان

می پره تو گلوت که نفست در نمیاد...و خوردن همش کار هر کسی نیست...

یه جورایی اصالت داره .. اصالت در عین سادگی.. عاشق طعمش و مرامش شدم !

کاشکی ما آدمها هم مثل ساقه طلایی بودیم.. توی صحبت اول راحت بودیم... اما به

هر کسی اجازه نمی دادیم که ساقه و ریشه هامون رو راحت نوش جان کنه... برای

هر برگی که می خواست ازمون بکنه باید کلی صبر و تحمل می کرد...

و برای هر قسمتی از وجودمون باید کلی چاشنی خرجمون می کرد تا از گلوش

بریم پاین!

یعنی میشه  منم بشم ساقه طلایی؟؟ راحت و اصیل و پایدار...!

پدر گفت : راستی اسماعیل هم مرد... بهش گفتم خوب خدا رو شکر... بنده خدا راحت

شد ...

پدر گفت : نگو بابا اینجوری... گناه داشت...

من گفتم : چطوری نگم؟ خانوادش راحت شد... به نظرت اون زندگی می کرد؟ آدم

کراکی که کل بدنش عفونت داشت و به زور راه میرفت و هر روز لنگ یه مثقال مواد

بود که بتونه بکشه و کارش به دزدی کشیده بود؟؟

پدر گفت : آره والا . راستم میگی... اینجور که میگی بنده خدا راحت شد...می گفت

که خانوادش هم زیاد ناراحت نبودن و مثل اینکه اونها هم راحت شدن بالاخره !

و من کماکان سر حرف خودم موندم که بعضی آدمها رو باید از این زندگی نجااات داد!!

پ.ن :

مثل اینکه سیگاری نشدم... سه روز هست که نکشیدم.. برای همین نتیجه گرفته

میشه که سیگاری نشدم... از فردا اگر هوس کردم باز روشن می کنم و می کشم...

و با اقتدار حس می کنم که هنوز هم سیگار بازیچه ی دست منه نه من بازیچه ی

دست اووون!!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 1:5 توسط بیگانه |

 

لعنت به جایی که وقتی شب داری بر می گردی خونه و خبری از این آدمهای عجیب

و غریب نیست که اعصابت رو خورد کنن ... باز از این خلوتی شهر می ترسی....

اونقدر می ترسی که شیشه هات رو می کشی بالا و از این هوا محروم میشی و

سر هر چراغ قرمز یه ترس پنهان توی وجودت رخنه میکنه.. حس می کنی الان یه نفر

با صورت خونی.. یا قمه به دست می چسبه به شیشه ماشینت و میخواد شیره جونت

رو بمکه... و گه بزنه به هر چی آرزو که برای آینده داری!!!

پ.ن :

در سرزمین رویایی من... برای معتادان مبتلا به ایدز و هپاتیت تدابیر ویژه ای اندیشیدم.

یک بار برای همیشه.. بهترین جنس تریاک رو براشون آماده میکنم... و میگم که تا توان

دارن بکشن... اونقدر بکشن تا بمیرن... اگر هم کشیدن و نمردن.. به شیوه ای کاملا

آروم و بدون درد می کشمشون و خوشحالم که با خاطره ای از یه جنس خوب و یه حال

خوبتر از این دنیا رفتند....! و زمین رو از وجودشون پاک کردن

 به پیرزنهایی خسیسی که اواخر عمر هم به مال دنیا چسبیده اند هم میزان زیادی

پول میدم.. اونقدر پول که از خوشحالی سکته کنند و راحت شرشون از این دنیا کنده

بشه....!

و برای پیرزنهایی که در سنین پیری هنوز هم به خودشون میرسن.. معین می کنم که

یک جوان زیبا روی و خوش اندام هر روز در کنارشان باشد .. تا پیرزن هم از جوانی

هایش برای جوان بگوید و هم احساس تنهایی نکند و اگر هم دوست داشت بتواند

با آن پسرک خوش اندام و زیبا جوانی کند به پاس احساس جوانی که هنوز در دل او

وجود دارد  و در صورت زیبایش نمود پیدا میکند!

و برای پیرمردهایی که در سنین پیری باز هوس جوانی به سرشان می زند ، مقرر

می کنم که مختوع النسل شان کنند ... که دیگر در این سن هوس جوانی نکنند و

به فکر آخرتشون باشند! به قول دوستی که می گفت : پیرمردها با وجود اینکه تمام

پوست صورت و دست و پایشان و کلا وجودشان پلاسیده و چروکیده است اما هنوز هم

خوب س . ی .. خ می کنند!

این است سرزمین رویایی من..

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 1:13 توسط بیگانه |

به شخصه آدم نژاد پرستی نیستم....

اما وقتی فکر میکنم میبینم کاش من یه آرمانشهری داشتم که به جای اینکه مردم

رو برای یارانه خوشه بندی کنم....از نظر یه سری فاکتورها دسته بندی می کردم..

همون شهروند درجه ی 1 ، درجه ی 2 ، درجه 3 و .....

این دسته بندی می تونه از نظر مدرک تحصیلی.... میزان تسلط بر رانندگی....

میزان نقدینگی.. میزان کتابهایی که می خونن.. میزان فیلم دیدنشون.. میزان آمادگی

بدنی و .. باشه....

بگن مثلا روز شنبه مال مقطع لیسانس به بالاست...

فلان خیابون تو فلان روز مال شهروند درجه ی ۱ هست.. فلان رستوران .. فلان سینما

مخصوص فلان خوشه هست...

به نظرم اینجوری هم مردم خوشه ی ۱ آرامش بیشتری داشتند و هم مردم خوشه ی

۳ احساس حقارت نمی کردند که مجبور بشن آرامش خوشه ی ۱ رو به هم بریزن..

یه جور حسی که القا شده که اگر خوشه ی ۱ راحته ، مطمئن باش که حق تو رو

خورده و تو باید این خوشی و آرامش رو زهرش کنی...

خیلی ملاک های دیگه هست... شاید توی پست های بعدی بشینم بنویسم...

دسته بندی مردم شهر خودم رو... و بگذار بگویند که او نژاد پرستی می کند!

پ.ن : تا حالا رکورد زدم.. بیشترین روزی رو که شده سیگار نکشم.. یک روز و نصفی

بوده.. باور کنید تقصیر من نیست.. من سیگار نمی خرم. اما تقریبا همه دوستان

سیگاری هستند.. و من که نکشم بالاخره دوستی هست که تعارف بزنه...و اینه

که آدم به جای اینکه دوستاش رو عوض کنه.. مجبور میشه آرزوی زندگی بلند و بدون

بیماری رو عوض کنه... و بگه هر چه بادا باد!!

پ.ن : خنکای پاییز و خلوتی شبها رو توی این شهر دوست دارم.. اگرچه خلوت بودنش

هم بعضی وقتها یه استرس پنهان می اندازه توی جون آدم!!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 1:3 توسط بیگانه |

 

در عجبم از این عشق... که گه به دنبال خودش می کشاند و  گه اینگونه می رهاند...

گه زیباست و گه سرشار از زشتی ها...

گه آزادیست و گه تمام زنجیرهای دنیا....

به راستی عشق چیست؟؟

همان زهر شیرین که فریدون مشیری اینگونه خواندش؟؟

پ.ن :

یه حس خیلی بدیه.. وقتی که با تمام شلوغی های دنیا باز هم احساس تنهایی کنی.

و چاره ای جز خلوت گزیدن نداشته باشی.... دوست دارم به این زندگی با صدای بلند و

رسا فحش بدم...!

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 14:38 توسط بیگانه |

 

همیشه فکر می کردم اینکه آدمها توی مکان عمومی.. مثل سینما.... وسط خیابون

توی اتوبوس... با هم دعوا می کنن آخر بی فرهنگیه.... یعنی به عینه خود بی فرهنگی

اما دیشب توی سینما... وقتی دو تا جوون جاهل ... درست وسط یکی از درام ترین

فیلم های سینما... " زندگی با چشمان بسته " شروع به متلک پرونی و خنده های

الکی کردن... با خودم فکر کردم که بعضی وقتها بی فرهنگی خود با فرهنگیه....

که خوشبختانه که با چند تا هیس و هیش و نگاه چپ چپ خودشون حساب کار اومد

دستشون ... و چه زیبا مردمی دارد این سرزمین....!

پ.ن ۰ : کامنت ها رو جواب دارم..

پ.ن ۱:  اگه وقت کردید برید زندگی با چشمان بسته رو ببینید .. کارگردانشم رسول

صدر عاملی هست ... با بازی زیبا ترانه علیدوستی و حامد بهداد می تونه یه مقدار

غم آگینتون کنه....!

پ.ن ۲ : فصل پاییز هم عجب فصلیه.....!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 10:6 توسط بیگانه |

 

همیشه فکر میکردم بهترین نوع جوش .. اون جوشیه که وقتی می ترکونیش به صورت

بُلُب صدا میده و می پاشه روی آینه... واقعا عاشق این نوع جوش بودم.. امروز طی

آزمون و خطا متوجه شدم که جوشهایی که به صورت دونه های چربی در اومدن و

سفت هستند هم ای بدک نیستند ... و لذت خاص خودشون رو دارن... که در کمال

ناباوری جوشی رو ترکوندم که هم سفت بود و خاصیت جهشی داشت و نیمه ی

اولش به صورت جهشی پرت شد به سمت آینه و برگشت و قسمت دومش هم به

صورت خمیر دندونی در اومد!!!و کلا در حد خودش خرق عادت کرد در حد تیم ملی....

پ.ن :

می دونم خیلی چندش ناک بود... اما اگه نمی گفتم از شدت نگفتن خفه می شدم!!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 23:28 توسط بیگانه |